#حصار_تنهایی_من_پارت_1400


امير صندليشو نزديک من کرد و گفت: تو که اين دخترو تا سرد خونه بردي!

خواست گوشيشو بذاره رو قلبم، آراد سريع مچشو گرفت و گفت:

- مي خواي چيکار کني؟

من که تا اون موقع بي حال بودم خنديدم.

امير با تعجب نگام کرد و به آراد گفت: مي خوام معاينش کنم!

- لازم نکرده... اينجا يه دکتر زن نيست؟!

امير خنديد و گفت: چرا هست... ولي الان نمياد!

امير به من نگاه کرد و گفت: ظاهرا شما زياد حالتون بد نيستا!

آراد: چرا خيليم حالش بده... اکو... نوار قلب ...آزمايش؛ هر چي لازمه بنويس.

توي چشمام پر از خواهش کردم و با قيافه و ابرو و چشم يه جوري به امير فهموندم آراد بره بيرون.

امير از حرکت من خندش گرفته بود و به آراد گفت:

- مي شه چند دقيقه بري بيرون؟!

- نه... گفتم حق نداري معاينش کني؟!

romangram.com | @romangram_com