#حصار_تنهایی_من_پارت_1399
...
- باشه، خداحافظ!
- اونقدرام حالم بد نيستا؟!
- حرف نزن ممکنه حالت بدتر بشه!
اين که از مجنونم مجنون تره! خدايا! حالا چطور به اين حالي کنم که چيزيم نيست؟ مطمئنم اين امروز منو تا پيوند قلب هم مي رسونه!
دم بيمارستان پارک کرد و گفت: مي خواي بگم برانکارد بيارن؟!
با حرص در ماشينو باز کردم و پياده شدم. اومدم پايين. سريع اومد طرفم.
دستشو انداخت دور شونم و گفت: آروم راه برو!
دلم مي خواست همونجا خودمو بکشم. نگرانيش ديگه بيش از اندازه بو.د عين آدماي بي جون خودمو رو آراد انداختم. اونم منو کشون کشون مي برد به اتاق امير علي.
دو تا تقه به در زديم و وارد شديم. امير تا حال منو ديد، با نگراني اومد طرفم و گفت:
- چي شده آيناز؟
آراد نشوندم رو صندلي کنار ميزش و گفت:
- صبح يهو گفت قلبم درد مي کنه. ببين اوضاعش زياد وخيم نيست؟ عمل يه وقت نخواد؟!
romangram.com | @romangram_com