#حصار_تنهایی_من_پارت_1396


گفت: چيزي شده؟!

- نه!





- پس چرا رنگت پريده؟!

- ها؟... پريده؟! ...کجاش پريده؟!...من خوبم!

- مطمئني خوبي؟!

- آره... آره. صبحونتو بخور.

دستشو گذاشت رو پيشونيم، بعد رو صورتم و گفت: پس چرا انقدر داغي؟!

دستمو گذاشتم رو صورتم. راست مي گفت. عين موتور جت داغ کرده بودم. بيچاره پسرا! چطور به عشقشون مي گن دوست دارم؟! من که از خجالت و اضطراب و ترس دارم ذوب مي شم!

- آيناز؟ خوبي؟

تو چشماي نگران و مهربونش نگاه کردم.

گفتم: آره ... يه بار گفتم ديگه؟ خوبم!

romangram.com | @romangram_com