#حصار_تنهایی_من_پارت_1397


پامو به حالت استرس تکون مي دادم و ناخونامو مي جويدم. دستشو گذاشت رو دستم و گفت:

- آيناز بگو چي شده؟! جايیت درد مي کنه؟!

- جايیم؟...خب... نه... يعني ...چيزه.

يهو داد زدم: آره! قلبم درد مي کنه!

با تعجب و چشاي گرد نگام کرد و گفت: قلبت؟! پس چرا يک ساعته دارم مي پرسم، مي گي چيزيم نيست؟! بلند شو، بايد بريم دکتر.

بلند شد! خاک تو سرم! اين چي بود گفتم؟! حالا بيا و درستش کن.

گفتم: الان که دکتري باز نيست!

- اميرعلي الان بيمارستانه. بريم.

- ولي اون ساعت ده مي ره.

- هميشه ساعت ده نمي ره ... پاشو با من بحث نکن!

رفت سمت اتاق لباس.

گفتم: زيادم درد نمي کنه ها؟!

اومد سمتم، بازومو گرفت و برد اتاقم و گفت:

romangram.com | @romangram_com