#حصار_تنهایی_من_پارت_1395
چشماشو باز کرد و گفت: بگو چيه؟
با خجالت گفتم: هيچي... فکر کردم هنوز خوابي.
- اگه چشمامو باز مي کردم، منو از بوسيدنت محروم مي کردي.
- ميرم صبحونتو بيارم.
قبل از اينکه برم، گفتم: هميشه زود بيدار مي شي؟
- آره خوابم سبکه... هر وقت درو باز مي کردي بيدار مي شدم.
- پس بخاطر همين بود... کارايي که مي کردم، زود مچمو مي گرفتي!
خنديد و گفت: آره!
رفتم آشپزخونه، ديدم رحيمه مشغول حاضر کردن صبحونه ست.
گفتم: رحيمه خانم! شما زحمت نکشيد، خودم آماده مي کنم.
- وظيفمه خانم... خودتون براش مي بريد؟
- بله.
بعد اينکه صبحونه حاضر شد، بردم اتاقش و ميزو براش چيدم. با حولش نشست. نگاش کردم؛ داشت سرشو خشک مي کرد. بايد امروز بهش بگم و خودمو خلاص کنم. نگام کرد. اضطراب و ترس تمام وجودمو گرفته بود.
romangram.com | @romangram_com