#حصار_تنهایی_من_پارت_1394
يه خط فرضي تو هوا کشيد.
- دقيقا حالت گربه ست.
خنديدم و گفتم: پس چرا روزاي اول مي گفتي زشتي؟!
نشست و با لبخند تو چشمام نگاه کرد و گفت: اون موقع بخاطر زبونت، اعصابمو به هم مي ريختي؛ ازت خوشم نمي اومد.
- الان چي؟
خودشو انداخت رو بالشت و گفت: الان دارم تو عشقت مي سوزم.
خنديدم و گفتم: خيلي لوسي!
بعد اينکه کتابو براش خوندم، به اتاقم رفتم و خوابيدم. بخاطر هيجان زيادي که به آراد داشتم، کسي که دوستش دارم، قاچاقچي نيست و فکرايي که در مورد مختار يا همون محسن که چه حرفايي بهش زدم و چه توهينايي کردم و اون فقط با لبخند جوابمو مي داد و به سرنوشت خودم و تمام اتفاقايي که برام افتاد، با همين فکرا دير خوابم برد.
***
لب تختش نشستم و نگاش کردم. انگشت اشارمو آروم رو صورتش کشيدم. نرم بود. رفتم طرف لبش؛ انگشتمو چند بار رو لبش کشيدم. انگشتمو رو صورتش کشيدم اما بيدار نشد. موهاشو از رو پيشونيش کنار کشيدم و بوسيدمش. باز بيدار نشد. محبت کردن به اين نيومده! بايد با چوب و چماق بيدراش کنم! شونشو تکون دادم و گفتم:
- آراد!
- بگو نفسم!
با تعجب به چشاي بستش نگاه کردم.
romangram.com | @romangram_com