#حصار_تنهایی_من_پارت_1393
- نمي خوام. اتاق خودم راحتم.
- اون اتاق ديگه براي رحيمه شده... به خاتون و رحيمه گفتم تمام وسايلتو بيارن به اتاق اقيانوست.
- چيکار کردي؟... با اجازه ی کي همچين کاري کردي؟!
خم شد تو چشمام نگاه کرد و گفت: خودم... اگه مي ترسي يا راحت نيستي، مي توني در اتاقتو شش قفله کني!
ازش نمي ترسیدم چون با کاراش اعتمادمو جلب کرده بود. همين جور که از پله ها مي رفت بالا، گفت:
- اگه بخواي اونجا بخوابي، مجبوري پيش رحيمه يا تو هالشون بخوابي ...از ما گفتن بود!
يه نفسي کشيدم و رفتم به اتاق اقيانوس. لباسمو عوض کردم که دو تا تقه به در خورد.
شالو انداختم رو سرم، درو باز کردم و گفتم: بله؟
- نمياي برام کتاب بخوني؟
مي دونستم با صداي من خواب مي ره. بدون چک و چونه به اتاقش رفتم. من رو تخت نشستم، اون خوابيد. کتابو باز کردم.
گفت: آيناز!
نگاش کردم.
گفت: خيلي خوشگلي... مخصوصا چشماي گربه ايت!
romangram.com | @romangram_com