#حصار_تنهایی_من_پارت_1392
- فرحناز اگه بهت مي گفت زشت، بخاطر اين بود که نمي خواست دختري غير از خودش کنار من ببينه.
***
بعد از کافي شاپ، يه دوري تو شهر زديم که مختار زنگ زد که مي خواد با من حرف بزنه... منم قبول کردم.
بعد از اينکه تمام کارا و حرفاشو توجيه کرد و منم راضي شدم، برگشتيم خونه. شامو با هم خورديم.
آراد گفت: پيش من مي خوابي؟!
- جان؟! چي فرموديد؟! حداقل بذار بله بگم، محرم شيم، بعد از هول حليم بپر تو ديگ!
آراد خنديد و گفت: مگه اولين بارته مي خواي پيش من بخوابي؟! فکر کردي اون شبي که برام کتاب مي خوندي و رو بالشت من خوابت برد، يادم رفته؟
با چشاي گرد گفتم: مگه بيدار بودي؟!
- بله... خودم پتو رو روت کشيدم. جنابعالي هم تکون نخورديد و تا صبح به من چسبيده بودي. همچين سرتو تو قفسه سينم فشار مي دادي، فکر کردم شير مي خواي!
جيغ زدم و گفتم: آراد!
بلند شدم و با قدم هاي تند به سمت در رفتم که سريع اومد بازمو گرفت.
گفتم: ولم کن ... من اين کارو نمي کنم.
- خب نخواب... اتاق ديگه که هست؟
romangram.com | @romangram_com