#حصار_تنهایی_من_پارت_1391


از خجالت روسريمو کشيدم جلوم و دستمو گذاشتم رو پيشونيم و خنديدم. کنارم نشست، دستشو انداخت دور شونم. سرمو بلند کردم.

گفت: حداقل الکي بگو دوسم داري... بذار دل منم خوش بشه.

لعنت به اين زبون که براي دوست دارم نمي چرخه.

گفت: واقعا هيچ علاقه اي بهم نداري؟

- تو چرا منو دوست داري؟ من که زياد خوشگل نيستم؟

- اول اينکه من تو رو بخاطر زيبايي نمي خوام. يه اخلاق خاص و منحصر به فردي داري که توي هيچ کدوم از آدماي اطرافم نديدم. اونم اينه که بيش از اندازه مهربون و دلسوزي. اگه دشمنت بهت احتياج داشته باشه، کمکتو ازش دريغ نمي کني. منم محتاج همين مهربونيم؛ پس از منم دريغ نکن ... دوم اينکه من هيچ جاي زشت تو صورت تو نمي بينم. مخصوصا چشمات دقيقا حالت چشماي گربه ست؛ لبات هم يه چيزي دور و بر لباي آنجليناست.

خنديدم و گفتم: همش که ديگه نه؟ پايينيه يه ذره آره.

- خب ببين... بالاخره يه چيز مثبت پيدا کردي! اسکلت صورتتم به کل اجزا صورتت مياد.

- دماغمو دوست ندارم ... نوکش گندس.

- اين که با عمل حل مي شه!

- پس من خوشگلم؟!

- براي من آره... اونايي هم که بهت گفتن زشت، مطمئن باش بهت حسودي کردن.

- مثل فرحناز و ويدا... ولي نمي دونم چرا؟

romangram.com | @romangram_com