#حصار_تنهایی_من_پارت_1390
با لبخند گفت: از اول که دوستت نداشتم... يه حسي تو وجودم بود اما نمي دونستم چيه. سوال دیگه ای نداری؟!
کمي فکر کردم که ديگه چي مي تونم بپرسم؟ چيزي به ذهنم نرسيد.
گفت: حالا نظرت چيه؟
با بي خيالي گفتم: درمورد...؟
- ازدواج با من!
انتظار همچين سوالي ازش نداشتم.
گفتم: فکر مي کنم، بهت مي گم!
- تو چرا انقدر ناز مي کني؟!
سرمو انداختم پايين و گفتم: ما ناز مي کنیم، خريدار ناز نداريم.
يهو روم خم شد و لبمو بوسيد؛ اونم چند بار پشت سر هم.
نشست و گفت: خريدم!
romangram.com | @romangram_com