#حصار_تنهایی_من_پارت_1388
- دوباره التماساي من شروع شد. چهار ساعت تموم باهاش حرف زدم و قول دادم ديگه کاري نکنم که مجبور شي فرار کني.
- چرا منو تا لب مرز بردي و برگردوندي؟
- بخاطر اينکه بابام به سعيد گفته بود قراره يه دختر براش ببرم. اون دختري که قرار بود ببرم، حالش بد بود. مجبور شديم تو رو جاي اون ببريم.
- چرا باباتو دستگير نمي کنن؟!
- بابام که کاره اي نيست؟ يه سرنخه براي دستگيري کله گنده تر از بابام... هنوز پيداش نکردن. فقط منتظر يه ملاقاتن ... ديگه خسته شدم. نمي دونم تا کي بايد اين مسخره بازي رو ادامه بدم.
بعد کمي که نگاش کردم، يهو گفتم: عبدا... کيه؟
با چشاي گرد گفت: عبدا...؟ براي چي مي خواي در مورد اون بدوني؟!
- اون روز که بخاطر اون، اسلحه رو گذاشتي رو سرم، ديگه عبدا... تو ذهنم موند.
خنديد و گفت: اسلحه که خالي بود... خيلي ترسيدي نه؟!
- اصلا هم خنده دار نيست! نزديک بود شلوارمو خيس کنم.
بيشتر خنديد و گفت: عبدا... با بابام کار مي کرد. يعني چيک و پيک بابامو مي دونست ... يه روز حالا نمي دونم دعواشون مي شه يا ديگه نمي خواسته با بابام کار کنه، از پيش بابام مي ره و مي خواسته با پليس همکاري کنه. محسنم دنبالش بوده تا ببرتش يه جاي امن.
- حالا پيداش کردين؟
- آره!
romangram.com | @romangram_com