#حصار_تنهایی_من_پارت_1387
- مگه سرگردا چه جورين؟! فکر کردي يه آدم خشن و بد عنق که نمي شه حتي به سايشون نگاه کرد؟ بعد از علي، محسن دومين مرديه که باهاش احساس راحتي مي کنم. با اينکه سرگرد بود اما موقعي که ناراحت بودم، آرومم مي کرد. عين يه برادر بزرگ تر، مراقبم بوده و دوستم داره.
با همون چهره تعجب زده و از روي ناباوري نگاش مي کردم.
گفت: مختار يا همون سرگرد رضواني، بهم گفت حرفمو باور مي کنه که بي گناهم اما بايد باهاش همکاري کنم... فقط بخاطر اينکه از اون زندان لعنتي و قل و زنجيري که به پام مي بستن و از اين دادگاه به اون دادگاه مي کشوندنم، خلاص بشم. سريع قبول کردم...
من که تا اون موقع از شغل بابام خبر نداشتم، وقتي محسن بهم گفت بابام داره با يه باند قاچاق انسان کار مي کنه، باور نکردم. يعني برام قابل هضم نبود که بابام بخاطر خودش کارخونه رو به اسمم کرده. بخاطر اينکه بتونن دستگيرش کنن، بايد باهاشون همکاري مي کردم. منم که دلخوشي از بابام نداشتم، قبول کردم.
يک روز بعد، حکم آزاديم اومد و محسن شد راننده شخصيم. با هزار دردسر بابام قبول کرد باهاشون کار کنم. اول مي خواست بدونه من از کجا فهميدم که اون قاچاقچيه... بعد چرا مي خوام باهاشون کار کنم؟ هر کاري که محسن مي گفت من انجام مي دادم ... روزاي اول، برام سخت بود. چون مي ديدم دخترا چطور التماسم مي کنن که ولشون کنم. خيلي زود از خودم ضعف نشون مي دادم.
محسن بهم گفت اگه اينجوري ادامه بدم، همه چي لو مي ره ...بخاطر مادرم و مهتاب که بابام با بي رحمي کشتشون، مي خواستم ازش انتقام بگيرم ... آراد عوض شد ..شد يه آدم بي رحم و قصي القلبي که ديگه بابام منو نمي شناخت. دلمو کردم عين يه تيکه سنگ ...پنج ساله کارم شده خريد و فروش آدم اونم از سر اجبار.
- يعني قاچاقچي نيستي؟
پوزخندي زد و گفت: قاچاقچي؟ آخه کجاي من به قاچاقچي مياد؟!
- نمي تونم حرفتو باور کنم. مگه مي شه مختار پليس باشه و اجازه بده اينجوري اذيتم کني؟
- فکر مي کني آوردن تو پيش خودم آسون بود؟! من قبلش با محسن هماهنگ کرده بودم. گفتم مي خوام چند تا دختر بخرم. از يکيشون خوشم اومده و مي خوام پيش خودم نگهش دارم... قبول نکرد. گفت امانت مردمه؛ بايد يه جاي امن ازش نگهداري کنيم... انقدر التماس کردم و قول دادم که آخرش قبول کرد پيشم بموني. اونم به شرط اينکه پاتو از خونه نذاري بيرون. چون اگه بابام مي دونست تو يکي از همون دخترايي، مردن تو و به هم ريختن نقشه هاي محسن با هم بود.
- پس اون روزي که من فرار کردم و رفتم پيش سرگرد جعفري، بخاطر اينکه مختار يا همون سرگرد رضواني رو مي شناخت، زود آزادم کرد؟!
- نه نمي شناخت. چون محسن مامور مخفيه ما هم مجبور بوديم هر طوري شده تو رو از اون کلانتري بکشيم بيرون. محسن مجبور شد همه چي رو براي اون توضيح بده اگه چيزي نمي گفت، عمرا اگه تو رو دست محسن مي داد... چون مي دونست من يه علاقه ريزه ميزه بهت دارم، دوباره آوردت پيش من... منم که ناز کردم و با توپ و تشر بيرونت کردم. همون شب محسن زنگ زد که مي بردت پيش بقيه دوستات.
خنديد.
romangram.com | @romangram_com