#حصار_تنهایی_من_پارت_1386
نگام کرد و گفت: مي دونم چيزايي که مي خوام بهت بگم، نمي توني باور کني اما اين تنها چيزيه که مي تونم باهاش دل تو رو به دست بيارم.
بعد مکث چند ثانيه اي گفت:
- همه چي از پنج سال پيش شروع شد. دقيقا شب تولد 24سالگيم... بابام براي اولين بار برام جشن تولد گرفت. از اين حرکتش تعجب کردم و زماني که به عنوان کادو، سند کارخونه رو بهم داد، تعجبم بيشتر شد. چون قرار بود سي سالگيم اين کارو بکنه. از اينکه تو اون سن، رئيس شرکت مي شدم، خوشحال شدم. راستش فرحناز بيشتر ذوق کرده بود...
اون روزا، توي بهترين دانشگاه تهران، رشته ی مديريت بازرگاني، با نمرات عالي درس مي خوندم. مي خواستم براي ادامه تحصيل برم خارج ولي بابام نذاشت. گفت نمي تونه کارخونه رو دست کس ديگه اي بده. منم به اصرار پدرم مجبور شدم بمونم و همين جا ادامه تحصيل بدم. همه چي داشت خب پيش مي رفت تا اينکه يه روز چند تا مامور ريختن تو شرکت و منو به جرم قاچاق انسان دستگير کردن و بردن آگاهی.
من بدبخت از همه جا بي خبر، هر چي سرگرد سلامي ازم سوال مي کرد، مي گفتم نمي دونم. چون واقعا نمي دونستم. اون همه دختر تو تريلي شرکت من چيکار مي کرده... به هر چي مقدسات بود قسم خوردم که از اين جريان خبر ندارم. حرفمو باور نکردن و فرستادنم دادگاه. بابام پيگير کارام بود اما کاري از پيش نمي برد. جوري شده بود که ديگه مرگو جلو چشام مي ديدم.
اشک تو چشماي آراد جمع شده بود. سرشو پايين انداخت. يه قطرش افتاد. با دستم پاکش کردم. با لبخند نگام کرد.
گفتم: گريه نکن!
با دو تا دستاش، دستي به صورتش کشيد. يه نفس عميقي کشيد وگفت:
- يه روز مختار درخواست ملاقات حضوري داده بود. نه مي شناختمش، نه تا اون موقع اسمشو شنيده بودم ولي قبول کردم ببينمش ... وقتي ديدمش، اول فکر کردم از نوچه هاي بابامه که هفته اي يه بار وعده ی آزادي بهم مي دادن. اما وقتي خودشو سرگرد محسن رضواني معرفي کرد، جا خوردم.
سرم سوت کشيد. انگار اشتباهي شنيده بودم.
با تعجب و بهت گفتم: چي؟!...سرگرد؟!...يعني مي خواي بگي مختار پليسه؟!
آراد از تعجب من خنديد و گفت: آره مختار پليسه. اونم از نوع سرگردش!
- باورم نمي شه! داري دروغ مي گي... چطور امکان داره مختار سرگرد باشه؟! يعني اصلا بهش نمياد!
romangram.com | @romangram_com