#حصار_تنهایی_من_پارت_1385
به من نگاه کرد و گفت: آيناز هر چي آراد بهت مي گه راسته... فقط يه خواهش ازت دارم. از اين قضيه نه خاتون، نه مش رجب، نبايد چيزي بدونن. باشه؟!
من که نمي دونستم قضيه چيه ولي با گيجي سرمو به معني باشه تکون دادم.
خداحافظي کرد و پياده شد.به آراد نگاه کردم و گفتم:
- چيو بايد بدونم؟!
ماشينو روشن کرد و گفت: صبر کن يه جايي برسم، بهت مي گم.
جلوی کافي شاپ نگه داشت. پياده شديم و رفتيم طبقه دوم. سه چهار نفري نشسته بودن.
آراد زير لب گفت: لعنتي!
يه گوشه کنار پنجره نشستيم. گارسون اومد سفارش بگيره.
آراد گفت: اينا که رفتن، کس ديگه اي رو نفرست بالا.
- باشه، چشم!
چند دقيقه اي منتظر شديم تا رفتن.
گفتم: خب بگو! ديگه کسي نيست!
سرشو بلند کرد و نگاهي به اطراف انداخت.
romangram.com | @romangram_com