#حصار_تنهایی_من_پارت_1384
آراد بي حوصله بود. جواب نداد.
مختار گفت: امر واجب آقا چي بود که منو مجبور کرد از زار و زندگيم بزنم؟!
آراد برگشت و گفت: مي خوام همه چيو بهش بگم.
مختار لبخندشو جمع کرد. يه نگاهي به من انداخت و گفت:
- مگه قرار نشد صبر کني؟!
- قرار بود... اما يادت نرفته تو هم قرار بود دو سه ساله تمومش کني؟
- بيا پايين، حرف مي زنيم.
- جايي نميام ...گفتم بياي که خودت يا من کل ماجرا رو براش توضيح بديم.
مختار تکيه داد و گفت: الان وقتش نيست. بذار برای بعد.
آراد کمي عصبي شد و گفت: بعد کيه؟! تو که مي دونستي دوستش دارم؟ گفتي صبر کن ممکنه بابات بهش صدمه اي بزنه؛ گفتم چشم... اما تا کي؟ دارم از دستش مي دم... محسن ديگه بريدم؛ کم آوردم. مي فهمي؟ ولم کنيد. پنج ساله هر چي گفتيد، دهنمو بستم و گفتم چشم... خب چرا پيداش نمي کنيد؟ بعضي وقتا فکر مي کنم داريد سرکارم مي ذاريد. خسته شدم.
با تعجب داشتم به حرفاي آراد گوش مي دادم. اينا داشتن در مورد چي حرف مي زدن؟!چرا به مختار گفت محسن؟!
مختار دستشو گذاشت رو شونه ی آراد و گفت:
- باشه... همه چي رو بهش بگو. مي دونم تو اين پنج سال چي بهت گذشت. من اگه جاي تو بودم، تا الان همه چيو خراب کرده بودم. نمي خوام عشقتو ازت بگيرم.
romangram.com | @romangram_com