#حصار_تنهایی_من_پارت_1380
- بهارو!
- کوش؟
خنديدم و گفتم: تو راهه. اگه ننه سرما بذاره!
- آها! اون بهارو مي گي؟!
به امير که از در خونه خارج شد و پا به کوچه گذاشت نگاه کردم و گفتم:
- امير خوب بود. هميشه مي خواست بهم ثابت کنه که همه ی مردا بد نيستن.
- هنوز دلت باهاشه؟
- نه.
کنارم وايساد و گفت: دروغ نگو! مي دونم هنوز مي خوايش؛ چون هنوز به کسي علاقه مند نشدي و فکر مي کني اون تنها مرديه که داري.
- شما مردا عين ديوار خشتي مي مونيد؛ جرات تکيه دادن بهتونو ندارم.
- من اگه خشتم باشم، تا زماني که بهم تکيه بدي، قول مي دم زلزله هم نتونه تکونم بده.
از اين همه صداقتش شرمسار بودم. کاش مي تونستم بگم دوست دارم. اما کارشو چي کار کنم؟! نمي خوام زن يه قاچاقچي بشم.
با لبخند بغلش کردم و گفتم: خيلي خوبي آراد!
romangram.com | @romangram_com