#حصار_تنهایی_من_پارت_1379


- ممنون... بيشتر به خاطر تو عوضش کرديم.

- چرا؟

- آراد مي خواست... به امير گفته بود دلش نمي خواد آينازو تو خونه اي بياره که تمام خاطراتش با امير زنده بشه... مي ترسيد افسرده بشي.

- آراد؟!!

اميرعلي: خلوت کردين!

برگشتيم.

مونا گفت: حرف زنونه مي زديم!

- آها... فکر کنم کامليا مرد باشه! چون خودش و آراد دارن بحث ليگ فوتبال اروپا رو مي کنن!

من و مونا يهو خنديديم.

امير گفت: مونا جان مي رم دوغ بگيرم، چيز ديگه اي لازم نداري؟

- نه قربونت برم.

امير که رفت، منم بلند شدم. از کنار آراد رد شدم، رفتم به بالکن. بيرونو نگاه کردم. امروز بیست و پنج اسفنده... چيزي به تموم شدن زمستون نمونده. اما بين زمستون و بهار کشمکش بود. زمستون تمام زورشو مي زد که تا آخر اسفند بمونه اما بهار براي اومدن عجله داشت. دستمو گذاشتم رو گردنبندم. يهو بغض کردم. دلم براي مامانم تنگ شده بود. يکي از پشت بغلم کرد. بوي عطر آراد بود؛ نفساي گرمش رو شونم مي نشست.

گفت: داري کيو ديد مي زني؟!

romangram.com | @romangram_com