#حصار_تنهایی_من_پارت_1378


با لبخند نگام کرد و گفت: بفرماييد!

صندلي رو عقب کشيدم و نشستم و گفتم: خوبي؟!

- آره، خوبم!

کاهو و کلمو گذاشت تو سينک.

گفتم: پس چرا قيافت اين جوريه؟

همين جور که کاهو و کلمو مي شست، گفت: هيچي... فقط...

شيرو بست و گفتم: فقط چي؟!

- خونوادم... از روزي که اميرعلي اومد خواستگاريم و فهميدن عقيمه، جوابشون نه بود. اما من پامو کردم تو يه کفش که جز امير کس ديگه اي رو نمي خوام. حتي اگه تا آخر عمر مادر نشم... اميرعلي فوق العادست. از مهربونيش و صبوريش گرفته تا دست و دلبازيش. يه مرد کامله اما خونوادم به خاطر ازدواج با اميرعلي سرسنگين باهام رفتار مي کنن.

- خودتو ناراحت نکن... علم اين همه پيشرفت کرده. بالاخره شما هم بچه دار مي شين.

اشکاشو پاک کرد و گفت: اميرعلي داره تمام سعيشو مي کنه... پيش بهترين دکتر رفتيم. اونم گفته هرکاري از دستش بر بياد، برامون انجام مي ده... آيناز برام دعا کن.

- حتما... نهار درست نکردي؟

- نه، امير سفارش داده. الان ميارن.

- راستي يادم رفت بگم؛ خونه ی جديد مبارک!

romangram.com | @romangram_com