#حصار_تنهایی_من_پارت_1377


سريع برداشتم و انداختم تو حلقم! آبرومو برد. فکر کنم الان ديگه همه فهميدن يه خبرايي بين من و آراد هست. همين جور که سيب مي جويدم، زير نگاهاشون داشتم ذوب مي شدم. سرمو بلند کردم و گفتم:

- بفرماييد! قهوه سرد مي شه!

منظورمو فهميدن و با لبخندی که رو به خنده مي رفت، مشغول خوردن شدن. يه سقلمه اي زدم به آراد که آخش دراومد.

امير گفت: چي شد آراد؟ خوبي؟

دستشو گذاشت رو پهلوش و گفت: يه گربه پنجول انداخت!

با چشاي گشاد نگاش کردم. محکم زدم به بازوش و گفتم:

- چقدر بهت گفتم نگو گربه؟ بدم مياد.

- چرا مي زني؟! خب چشات عين گربه ست!

- چشام عين گربه ست، چرا به خودم مي گي گربه؟!

امير خنديد و گفت: آيناز! اين آرادو به من ببخش!

- باشه ... به خاطر تو کاريش ندارم!

مونا بلند شد رفت به آشپزخونه. نکنه ناراحت شده باشه؟ پشت سرش رفتم، ديدم در يخچالو باز کرده.

گفتم: اجازه هست؟!

romangram.com | @romangram_com