#حصار_تنهایی_من_پارت_1376
آراد و آبتين با هم دست دادن. کامليا بغلم کرد و به مونا گفت:
- بخاطر همين بود گفتي سر جات بشين تکون نخور؟
مونا خنديد و گفت: آره!
همگي نشستيم. بعد از پذيرايي، مونا نشست پيش امير. چقدر بهم ميان. يعني اگه اون روز به امير بله مي گفتم، من الان جاي مونا نشسته بودم؟ اما مهم نيست؛ من آرادو دارم.
اميرعلي: آراد! با خواهرم چيکار کردي؟ ديگه دور و برت نمي بينمش؟
آراد همينجور که سيب پوست مي گرفت، گفت: هيچي! دادمش دست بهنام!
- بهنام؟ چرا اون؟!
- چون خواهر جنابعالي، دنبال بهترين هاست. بهنامم که مي دوني؟ از نظر قيافه و پول، از هر چي پسری توی تهران سر تره.
امير خنديد.
آبتين گفت: بهنام کيه؟!
کامليا: پسر دوست بابام... يک هفته اي هست از هلند اومده. وقتي پونزده سالش بود، رفت و الان که نزديک سي سالشه، برگشته.
آراد يه قاچ از سيب جلوم گرفت و گفت: بخور!
با اين کارش معذب شدم، چون چهار تاشون نگام مي کردن، اونم با لبخند!
romangram.com | @romangram_com