#حصار_تنهایی_من_پارت_1375
به مسير نا آشنا نگاه کردم. هيچ شباهتي به جاده اي که مي رفت سمت خونه ی اميرعلي نداشت.
گفتم: مگه خونه ی امير نميري؟
- چرا!
- خب... فکر نکنم اين مسيرش باشه. ميان بر مي ري؟
خنديد و گفت: نه!
نشستم و چيزي نگفتم. دم يه خونه ی ويلايی وايساد و گفت: خب اينم خونه ی امير ... مسافر محترم! پياده شو!
- اينجا؟! مطمئني درست اومدي؟
کمربندم و درو باز کرد و گفت: برو پايين!
خودش پياده شد. منم اومدم پايين. به خونه نگاه کردم. قشنگ بود. آراد به طرف در رفت و زنگو زد.
مونا گفت: سلام، خوش اومديد. بفرماييد تو.
درو زد، رفتيم تو. حياطش زياد بزرگ نبود اما براي چهار نفر کفايت مي کرد. مونا و امير علي اومدن به استقبالمون. بعد روبوسي و سلام عليک کردن، رفتيم تو. داخل خونه چند برابر حياط بزرگ بود. با ديدن کامليا و آبتين که رو مبل نشسته بودن، بيشتر ذوق کردم و گفتم:
- سلام!
کامليا اومد طرفم و گفت: سلام آني!
romangram.com | @romangram_com