#حصار_تنهایی_من_پارت_1374
با چشماي بسته و زبون دراومده گفت: باورم نمي شه ... اون پسره که به گفته ی خودش، از دخترا متنفره، حالا اومده از پيشي من خواستگاري کرده؟!
قلقلکش دادم و گفتم: به من نگو پيشي!
اونم بلند بلند مي خنديد و مي خواست ولش کنم.
از ليلا خدا حافظي کردم و رفتم خونه.
***
نزديک ساعت یازده و نیم حاضر شدم. سوار ماشين شدم و راه افتاد.
گفت: خب چه خبر؟!
- به ليلا گفتم. اونم پرهامو مي خواد ولي مي ترسه پرهام بفهمه معتاد بوده.
- الان که ديگه معتاد نيست؟ ترک کرده. به نظر من لازمم نيست به پرهام بگه.
- نمي شه يه کاري کني اينا همديگه رو ببينن؟ بذار به عهده ی خودشون.
- باشه.
- من هنوز نفهميدم چرا دوستامو قايم کردي و بهم نشونشون نمي دي؟ اصلا چرا ليلا رو اونجا زنداني کردي و نمي ذاري زياد ببينمش؟!
با لبخند گفت: بهت مي گم ... يه روزي همه چي رو بهت مي گم. فقط صبر کن.
romangram.com | @romangram_com