#حصار_تنهایی_من_پارت_1373


- ديگه چي مي خواي...خوشگلم که هست! قد بلندم که هست! فقط کمي خل و چله که اونم ديگه با تو مساوي مي شه!

خنديد و گفت: فکر نکنم به اندازه ی اون باشم! راستي ابروش چي شده؟

- شکسته... با بچه محلاش دعواش مي شه، اونام ميزنن ابروشو مي شکونن.

- الهي دستشون بشکنه ... پدر و مادرم داره؟

- پدرش که فوت کرده ولي مادرش زن باباي آراده و الانم ترکيه ست.

ليلا با غم ساکت شد.

گفتم: ليلا! تو رو خدا قيافتو اين جوري نکن. دلم مي گيره.

با چند قطره اشک گفت: چيکار کنم؟... دوستش دارم ولي مي ترسم ... مي ترسم از گذشتم چيزي بفهمه و ديگه منو نخواد.

- من که همه چي رو به آراد گفتم.گفتم که پدر و مادرم کي بوده، کسي رو ندارم. يه پسر هیجده ساله بهم ابراز علاقه کرد. فقط نگفتم با هومن دوست بودم.

با تعجب گفت: مگه آراد بهت پيشنهاد ازدواج داده؟!

- خب نه مستقيم ولي گفته دوستم داره.

يهو ليلا حالت غش گرفت و افتاد رو تخت.

گفتم: ليلا ...ليلا چي شد؟

romangram.com | @romangram_com