#حصار_تنهایی_من_پارت_1372
- هيچي؛ از تو خوشش اومده، ميخواد باهات ازدواج کنه!
بازوهامو گرفت و گفت: تو که در مورد گذشتم چيزي بهش نگفتي؟
- نه... نه من، نه آراد اصلا بهش نگفتيم کجا زندگي مي کني. فکر کنم خيلي دوست داره. چون بعد رفتن تو خيلي پکر شد. الان هم که اينجام، مي خوام نظرتو در مورد پرهام بدونم.
با درموندگي بازوهامو ول کرد و گفت: خب راستش ...من...
بهش کمک کردم و گفتم: دوستش داري؟!
فقط سرشو تکون داد. بغلش کردم و گفتم: الهي من قربونت برم! اين که ديگه خجالت نداره؟
- خجالت نداره اما اگه بدونه من يه روزي معتاد بودم و مواد مي فروختم، فکر مي کني ديگه بهم نگاه هم مي کنه؟!
نگاش کردم و گفتم: نمي خواد گذشتتو بهش بگي. اين يه چيزي بوده مال گذشته ی تو. نبايدم به کسي بگي.
- اگه يه روزي فهميد و گفت چرا بهم نگفتي معتاد بودي، اونوقت چي؟
نگاش کردم و گفتم: راست مي گي...نمي دونم ...اگه اون واقعا تو رو دوست داشته باشه، نبايد به اين چيزا اهميتي بده. راستش خودشم از بچه هاي پايين شهره. با زحمت و کار کردن، يه پول و پله اي جمع کرده و الانم يه 206 داره و يه واحد آپارتمان.
- کارش چيه؟
- مهندسه. تو يه شرکت بزرگ کار مي کنه.
زدم به پهلوش.
romangram.com | @romangram_com