#حصار_تنهایی_من_پارت_1381


دستشو انداخت دور کمرم و گفت: تو از من بهتري.

بعد از نهار، به سمت خونه راه افتاديم.

آراد گفت: آيناز؟

از تو دهنم پريد و گفتم: جونم؟

سريع دستمو جلو دهنم گرفتم و نگاش کردم. با يه حرکت، ماشينو پارک کرد.

با خوشحالي نگام کرد و گفت: يه بار ديگه بگو ...گفتي جونم؟ آره؟!

دستمو برداشتم و گفتم: اشتباه لپي بود!

دستشو انداخت دور گردنم و گفت: به خدا خودم شنيدم گفتي جونم!

خندم گرفته بود ولي جلوی خودم گرفتم. منو از خودش جدا کرد و گفت:

- کي مي خواي منو دوست داشته باشي؟!

- هر وقت دست از قاچاقچي بودنت برداشتي!

- آخه اين دليل خوبي براي دوست نداشتن من نيست که... اين همه قاچاقچي تو اين مملکت زندگي مي کنن، زن و بچه هم دارن. منم يکيشون.

- لابد زن و بچشون بي عارن... عین خيالشون نيست شوهر يا باباشون کجاست. اما من نگرانت مي شم... يه بار گفتم دلم نمي خواد هر روز چشمم به در باشه که کي حکم جلبت مياد؟ کي مهر اعدام مي خوره به پروندت.

romangram.com | @romangram_com