#حصار_تنهایی_من_پارت_1370


مش رجب خنديد و گفت: من هميشه هواتو دارم. برو!

ازشون خدا حافظي کردم و سوار ماشين مختار شدم و راه افتاديم. باورم نمي شد دوباره ليلا رو مي بينم. همش تقصير آراده که مي گه نمي شه نمي شه...خطرناکه.

هيچ وقت سر از کاراش درنياوردم.

از ماشين پياده شدم. مختار که رفت اطلاع بده، منم خودم و پرت کردم تو اتاق ليلا، ديدم خوابه. آروم رفتم کنارش، پتو رو کشيدم رو سرش، خوابيدم روش. يهو تکون خورد. از ترس اينکه زن مردمو بکشم، سريع ولش کردم. اونم با اخم نشست.

با قيافه ی مظلوم نگاش کردم و گفتم: سلام!

بالشتو طرفم پرت کرد و گفت: ديوونه! داشتم خفه مي شدم. قبلنا آرومتر بودي!

- خب ميرم!

همونجا وايسادم.

گفت: برو ديگه؟

- نميرم!

کنارش نشستم.

با خنده پريد بغلم و گفت: سلام آني خره!

- سلام ليلي گورخره!

romangram.com | @romangram_com