#حصار_تنهایی_من_پارت_1369
پرهام با خوشحالي پريد بغل آراد، دو تا ماچ آبدارش کرد و گفت:
- الهي قربونت برم...الهي هر چي درد و بلا داري بخوره تو فرق سر فرحناز... الهي هر چي مي خواي مادر، خدا بهت بده! الهي... الهي...
به من نگاه کرد و آراد گفت: الهي چي؟
- الهي... به آيناز برسي!
يه چشمک بهم زد و با سرعت رفت بيرون.
من و آراد خنديديم.
آراد گفت: فردا برو پيش ليلا، ببين نظرش در مورد اين ديوونه چيه؟
- باشه.
***
خاتون: آيناز حاضر نيستي؟ مختار منتظرته ها؟
- خاتون صبر کن، شالمو درست کنم، الان ميام!
مش رجب: بابا! اين دخترو انقدر هولش نکن. به شرطي که برسه!
اومدم بيرون و گفتم: مشي جون! مگه اينکه تو هواي منو داشته باشي!
romangram.com | @romangram_com