#حصار_تنهایی_من_پارت_1368
- تو نگران اون نباش!
خواستم برم، گفت: راستي! نهار فردا مهمون اميريم.
- مگه ماه عسل نرفتن؟
- مي خواستن برن، مونا گفته چون امير کار داره، يکي دو ماه ديگه مي رن.
دو تا تقه به در خورد. نگاهمون به طرف در رفت. پرهام با قيافه ی گرفته و شل و آويزون به در تکيه داده بود. خندم گرفته بود.
آراد گفت: باز چي شده پري؟!
پرهام خنديد و گفت: پري هم شديم! مي گم کي منو به ليلي مي رسوني؟!
به آراد نگاه کردم. بلند شد، رفت طرف پرهام و گفت:
- مگه بهت نگفتم صبر کن؟
- گفتي ولي دليل صبر کردنتو نمي فهمم... من که مي خوام برم پيش پدر و مادرش؟
- خب راستش اون پدر مادر نداره؛ پيش يکي از فاميلاش زندگي مي کنه. بايد برم باهاشون حرف بزنم.
- پس زود حرف بزن ديگه؟
- باشه، چشم!
romangram.com | @romangram_com