#حصار_تنهایی_من_پارت_1367


با لبخند رحيمه رفتيم تو.

موقع شام، آراد پيداش شد.

پشت سرش رفتم به اتاق و گفتم: اين رحيمه کيه آوردي؟!

لبه تخت نشست و با لبخند دستشو باز کرد و گفت: بيا بغلم تا بهت بگم!

با اعتراض گفتم: آراد!

- جون آراد... نفس آراد... عمر آراد! چيه جيگرم؟!

فقط تونستم نگاش کنم. باورم نمي شد آراد بود داشت اينجوري صدام مي زد.

گفت: چيه يادت رفت؟

آروم تر شدم و گفتم: من خدمتکار نمي خوام.

- ببين؟ بحث کردن با من فايده اي نداره. چون من آخرش رحيمه رو نگه مي دارم... از اين به بعد، حق نداري به سياه و سفيد اين خونه دست بزني. هر چي کار کردي، بسه.

- آخه... راحت نيستم. اگه کار نکنم، بيکار مي شم.

- چرا بيکار بشي؟ برو يه کلاسي يه جايی ثبت نام کن. از اين به بعد، بايد مثل يه خانم زندگي کني ...تو لياقت اين خونه زندگي رو داري. پس بهش پشت نکن.

- جواب فرحنازو چي مي خواي بدي؟! اگه فردا پس فردا پيداش شد، نمي گه اين چرا کار نمي کنه؟!

romangram.com | @romangram_com