#حصار_تنهایی_من_پارت_1366
مش رجب داد زد: برو اونور داگي! گلا رو له مي کني.
يه توپ رو زمين افتاده بود. برش داشتم بالا گرفتم و گفتم: داگي... توپ!
پرتش کردم. دويد سمت توپ و شروع کرد بازي کردن. منم با خنده توپو از زير پاش برمي داشتم و فرار مي کردم. اونم دنبالم مي کرد. از ترس اينکه روم بپره، دوباره توپو مي انداختم جلوش.
يهو صداي رحيمه بلند شد: خانم! چرا بيرونيد؟ هوا سرده؛ بيايد تو!
همين جور با قدم هاي تند مي اومد طرف من. منم با تعجب نگاش مي کردم. معلوم نبود آراد چي بهش گفته که يه دقيقه دست از سر من برنمي داره؟
بازومو گرفت و گفت: خانم! بيا بريم تو... اگه طوريتون بشه، من جواب آقا رو چي بدم؟!
دستمو انداختم دور گردنش و گفتم: آقا با من! يه پوست کلفتيم که لنگه ندارم!
رحيمه با تعجب نگام کرد. صورتشو بوسيدم. بوی عطر مي داد.
گفتم: چرا اينجوري نگام مي کني؟!
- آخه خانم! من چند جا خدمتکار بودم اما هيچ کدومشون مثل شما با من خوب نبودن!
- مي فهمم چي مي گي... مي دونم وقتي کسي به شخصيتت توهين مي کنه، چه حالي مي شي. وقتي تحقيرت مي کنه و مي خواد خردت کنه، دلت مي خواد اون لحظه بميري.
- مگه شما هم خدمتکار بوديد؟!
- بله؛ اونم خدمتکار يه آدم بدعنق و تند مزاج که نمي شد بهش بگي تو!
romangram.com | @romangram_com