#حصار_تنهایی_من_پارت_1365


- خب خيلي دوستش دارم. ولي اگه بدونم يه کار غير شرعي انجام داده...

پريدم وسط حرفش و گفتم: نه! نه از اين کارا! مثلا... مثلا اگه قبلا با يه پسري دوست بوده. مثلا پنج سال پيش. بعد بهم زده؛ اينجوري!

- نه... مشکلي ندارم.

يه نفس راحتي کشيدم. نزديک بود همه چي رو لو بدم!

پرهام براي نهار موند. آراد کار داشت. زنگ زد که نمياد. شايد فهميد مي خوام دعواش کنم، اين ورا پيداش نشده! بعد از نهار، پرهام خوابيد. من موندم و بيکاري ديوونه کننده. ديگه کسي نبود بهم سر بزنه و منو از تنهايي بيرون بياره. امير که عين شوکي که بهم وارد مي کنن، يهو ترکم کرد. کامليا هم انگار منتظر بود آبتين بياد تا از شر من راحت بشه. چه پا قدم خيري داشتم که يهويی همشون ازدواج کردن!

پرهامم بدتر از مجنون شده؛ ديگه منم تحويل نمي گيره. همه چي بهم ريخت. الان تنها کسي که دارم آراده. خدا کنه ديگه اينو فرحناز ازم نگيره که ديگه دق مي کنم.

رفتم پيش مش رجب که به گلا مي رسيد.

گفتم: چي کار مي کني مش رجب؟

- سلام خانم... به اين گلاي بي زبون آب و دون مي دم.

- مش رجب! خواهشا شما ديگه به من نگو خانم! به خدا آيناز گفتنتو دوست دارم.

- دستور آقاست ... ولي باشه وقتي تنهاييم مي گم آيناز!

- ممنون.

به داگي نگاه کردم. عين ديوونه ها دنبال يه حشره مي دويد. مي پريد هوا و پارس مي کرد. اومد طرف مش رجب و دورش مي چرخيد.

romangram.com | @romangram_com