#حصار_تنهایی_من_پارت_1364


خاتون: حالا غر نزن، بخور!

معجون خوشمزه ی رحيمه رو تا ته خوردم و يه قطرشم نذاشتم . بهم اجازه ندادن تو آشپزي بهشون کمک کنم. مجبورشدم برم و خودمو با خوردن ميوه و تماشاي تلويزيون سرگرم کنم.

- به! مي بينم که آيناز خانم شده!

با لبخند نگاش کردم و گفتم: سلام پرهام خان! از اين ورا؟

کنارم نشست و گفت: هي خواهر! چي بگم؟ اين آراد منو عاشق کرد و بعد به امون خدا ولم کرد.

- مگه نگفت صبر کني؟

- گفت ولي تا کي؟ دليلش براي صبر کردن من چي بود؟! من که مي خوام برم پيش خونوادش؛ با اون کاري ندارم؟ اصلا يه شماره خشک و خالي هم بهم نداد.

کاش آراد همه چي رو بهش مي گفت.

گفتم: پرهام؟

- بله؟

- اگه يه روز، يه چيز ناخوشايند از ليلا بفهمي، بازم حاضري باهاش ازدواج کني؟

با تعجب گفت: منظورت از اين حرف چيه؟

- هيچي... همينجوري سوال کردم بدونم چقدر دوستش داري؟

romangram.com | @romangram_com