#حصار_تنهایی_من_پارت_1363


- هيچي... فقط تو کار خدا موندم... تو رو از شهر خودتون کشوند اينجا که به خانمي برسي.

نشستم و گفتم: به خاطر همين مي گن کارای خدا بي حکمت نيست!

با لبخند گفت: به دلم برات شده آقا دوست داره!

خاتون کجاي کاره که آراد گفته دوست دارم! به رحيمه نگاه کردم. سرشو کرده بود تو يخچال و چند نوع ميوه و شيشه آورد بيرون.

گفتم: قضيه ی خدمتکار براي من آوردن چيه؟

- چند روز پيش، آقا بهم گفت دنبال يه خدمتکار خوب و قابل اعتماد مي گرده. منم رحيمه رو آوردم.

- پس دسته گل شماست؟! ولي اصلا دوست ندارم خدمتکار داشته باشم!

- به خانمي عادت مي کني... اولش سخته!

خنديدم.

رحيمه يه ليوان بزرگ گذاشت جلوم و گفت: بفرماييد خانم... اين معجون خيلي مقويه. بخوريد يه ذره گوشت بگيريد!

- ممنون!

- نوش جان! آقا گفته بايد تو يک ماه بيست کيلو اضافه بشيد.

با چشاي گرد گفتم: يک ماه، بيست کيلو؟! مگه ديوونه شده؟ من تا دويست سال ديگه هم بخورم، همينم!

romangram.com | @romangram_com