#حصار_تنهایی_من_پارت_1362
بذار اين آراد بياد؟ تکليفمو باهاش روشن مي کنم. آخه من کي خدمتکار خواستم؟! رفتم دستشويی، آبي به صورتم زدم و اومدم بيرون. رحيمه با حوله بيرون منتظرم وايساده بود. حوله رو داد دستم و گفت:
- بفرماييد خانم!
اصلا دوست نداشتم بهم بگه خانم.
با لبخند گفتم: دستت درد نکنه... بهم بگو آيناز.
- نه خانم ... زشته به اسم کوچيک صداتون کنم.
مي دونستم بحث کردن با خدمتکار راه به جايي نمي بره؛ به خاطر همين چيزي نگفتم و نشستم مشغول خوردن شدم. ديدم کنارم وايساده.
گفتم: تو برو، خودم صدات مي کنم بياي ميزو جمع کني.
- چشم خانم!
ايــــــي! وقتي مي گفت خانم، قلقلکم مي اومد. آخه منو چه به خانمي؟! تا بود و نبوده، کلفت آراد بودم.
بعد از اينکه صبحانمو خوردم، ميزو جمع کردم و بردم پايين. رحيمه و خاتون نشسته بودن و مشغول حرف زدن. دست آراد درد نکنه! يکي رو آورد خاتون باهاش درد و دل کنه! رحيمه تا منو ديد، اومد سمتم و گفت:
- خدا مرگم بده! شما چرا آورديد؟! مگه قرار نبود صدام بزنيد؟
سيني رو از دستم گرفت. خاتون نگام مي کرد.
گفتم: چي شده؟!
romangram.com | @romangram_com