#حصار_تنهایی_من_پارت_1361
بعد از يک صدم ثانيه، سيخ نشستم و با چشاي گشاد گفتم: آراد... آراد بيدار شد؟
- بله ... خانم. خيلي وقته رفتن شرکت.
با خيالت راحت خوابيدم. دوباره عين جن ديده ها نشستم و با چشماي گشاد گفتم:
- تو کي هستي؟! چرا به من مي گي خانم؟
با لبخند گفت: اسمم رحيمه ست. خدمتکار شما ... آقا گفت ساعت ده بيدارتون کنم. زود بيدارتون کردم؟!
يا خدا! اين ديگه چه خوابيه؟!
با تعجب گفتم: خدمتکار من؟
- بله خانم! صبحانه براتون چيدم. ببينید اگه چيزي کمه، بگيد براتون بيارم.
حس کردم دارم شاخ در ميارم. آراد براي من خدمتکار آورده؟!
به ميز نقلي و کوچيک نگاه کردم. همه چي بود. از شير مرغ تا جون آدميزاد!
گفتم: نه، ممنون!
- خواهش مي کنم. اگه مي خوايد دوش بگيريد، وانو براتون حاضر کنم؟
- نه...اهل دوش نيستم.
romangram.com | @romangram_com