#حصار_تنهایی_من_پارت_1360


- چيه؟ دلت براي افتادن تنگ شده؟!





جون خنديدن نداشتم.گذاشتم رو تخت. شالو از سرم برداشت. دکمه هاي پالتومو باز مي کرد.

دستشو گرفتم و گفتم: ول کن! خودم درش ميارم.

دستشو برداشت. پالتومو درآوردم، انداختم رو زمين و خوابيدم. پتو رو روم کشيد، صورتمو بوسيد و رفت.

آراد! به خدا دوست دارم. بهم فرصت بده فکر کنم.

***

- خانم ...خانم؟

بدون اين که تو جام غلت بخورم، فقط يه تکوني به خودم دادم.

با چشماي خواب آلود گفتم: چيه؟

- ساعت دهه. نمي خوايد بيدار شيد؟!

سرمو کردم زير پتو و گفتم: نه!

romangram.com | @romangram_com