#حصار_تنهایی_من_پارت_1359
نگام کرد و گفت: حالا معلوم شد اخلاق کي قاطي پاتي داره؟!
نگاش کردم و خنديدم.
بعد نهار، آراد گفت: قدم بزنيم؟!
- آره... براي هضم غذا هم خوبه.
همين جور که توي پارک يخ زده قدم مي زديم، گفتم:
- اگه بدوني يه روزي دوست دارم چيکار مي کني؟ يعني هنوز سر شرطت هستي؟
- مگه دوستم داري؟
- هنوز نه... ولي اگه يه روزي بفهمي چي؟
- تو اول منو دوست داشته باش، بعد يه فکري به حال شرطم مي کنم!
اگه بگم دوستش دارم، ممکنه سر شرطش بمونه و من تا آخر عمرم، خدمتکار زن و بچش بمونم. اونوقت مردنم بهتر از اينه که عشقمو کنار يه زن ديگه ببينم.
انگشتاشو گذاشت لاي انگشتام و دستامو قفل کرد. با هم قدم برمي داشتيم. کاش آراد براي هميشه براي من بود.
يه روز کامل رو با آراد بودم. چيزي که هيچ وقت تو تصورم نمي گنجيد. تو ماشين خوابم برد. حس کردم تو هوا معلقم. چشمامو باز کردم، ديدم رو دستشم.
با خواب آلودگي گفتم: بذارم پايين، خودم ميرم.
romangram.com | @romangram_com