#حصار_تنهایی_من_پارت_1356
- اينجا اومدين؟
- آره... همون روزي که فرار کردم و رام ندادي، مجبور شدم برم پيشش.
- وقتي با مختار رفتين بيرون، با ماشين تعقیبتون کردم ببينم کجا مي ريد. وقتي فهميدم پيش امير علي مي ري، اعصابم قاطي شد. شب اول بيخيال شدم اما شب دوم ... نتونستم دووم بيارم و اومدم دنبالت که زن همسايه ی فضول علي گفت رفتين بيرون. آتيش گرفتم. نمي دونستم اون لحظه چيکار کنم؟ فقط منتظرتون موندم ... دو سه ساعت نيومديد، رفتم.
- به خاطر همين صبح خروس خون اومدي دنبالم؟
- بله... هر جوري بود مي خواستم تو رو بيارم پيش خودم که آخرشم با سيلي خوردن من راضي به اومدن شدي.
با خنده سرمو برگردوندم، ديدم شش تا دختره زوم کردن رو آراد و با لبخند يه حرفايي به هم مي زنن. به آراد نگاه کردم، شايد جایيش عيب و ايرادي داشته باشه که دارن مي خندن.
آراد گفت: چي شده؟... چرا داري اینجوري نگام مي کني؟
- من مي رم دستامو بشورم و بيام.
- باشه.
بلند شدم، به بهونه شستن دست رفتم دستشويی. درو بستم تا ده شمردم. آروم درو باز کردم و از لاي در نگاه کردم، ديدم يکي از دخترا جاي من نشسته و داره با آراد حرف مي زنه. آرادم قربونش برم با همون اخم که برچسب زندگيشه، فقط به دختره نگاه مي کنه. يه نفسي کشيدم و اومدم بيرون. با قدم هاي تند و عصبي به طرف ميز رفتم. دو تا دستامو گذاشتم رو ميز. دختره نگام کرد. چشماي درشت کشيده سبز که زير يه مَن آرايش خوابيده بود. اما از رنگش خوشم نيومد. زيادي روشن بود. لباي قلوه ايش که با رژ بنفش، رنگ کرده بود.
با اخم گفتم: شنيده بودم لاشخورا تا لاشه اي رو مي بينن بهش رحم نمي کنن... اما سرعت عملشون رو ديگه حدس نزده بودم!
دختره با عصبانيت بلند شد. قدش ده برابر من بود و مجبود شدم سرمو بالا بگيرم.
گفت: خانم محترم! توهين نکن!
romangram.com | @romangram_com