#حصار_تنهایی_من_پارت_1355


- تو چرا انقدر زود مي بخشي؟!

- دوست دارم ببخشم. يه حس آرامش بهم مي ده. خدا هم بنده هايي که مي بخشنو دوست داره.

با خوشحالي گفت: يعني دوستم داري؟!

خنديدم و گفتم: من چرا هر چي مي گم، تو مي چسبونيش به دوست داشتن؟

ماشينو روشن کرد و گفت: عقده ايم!

جلوی يه رستوران نگه داشت.

گفتم:ساعت سه ظهره؛ نهار هست ما بخوريم؟

- اگه نباشه دستور مي دم برات درست کنن.

خنديدم. کمربندمو باز کردم و با هم پياده شديم .به رستوران نگاه کردم آشنا بود. قبلا اينجا اومده بودم. رفتيم تو. خلوت بود. به جز يه ميز دو نفره که زن و شوهر نشسته بودن و يه ميز شش نفره که شش تا دختر با مدلاي مو و آرايش اجق وجق، کس ديگه اي نبود. اينجوري آدم راحت مي تونست غذاشو بخوره.

يه مردي اومد جلو و گفت: سلام آقاي سعيدي! خوش آمديد؛ بفرماييد!

- سلام!

اين مرده چقدر آشناست؟ با هم سمت ميز رفتيم و نشستيم.

گفتم: اين رستورانو با اميرعلي شريکين. نه؟

romangram.com | @romangram_com