#حصار_تنهایی_من_پارت_1354
با بغض گفتم: الان کجاست؟
با تعجب گفت: بابات؟!
سرمو تکون دادم.
گفت: مي خواي ببينیش؟
- نه... فقط مي خوام بدونم جاي خواب داره؟ کارتون خواب که نيست؟
با لبخند پيشونيمو بوسيد وگفت: همين مهربونيات کار دست من داد و عاشقت شدم! آره؛ جاش گرم و نرمه. فکرش نباش. هر وقت خواستي ببينيش، بگو مي برمت پيشش.
با لبخند زورکي گفتم: ممنون ... بخاطر همه چي.
- بايد جبران اون همه اذيتي که کردم، بکنم ديگه؟
- بخشيدمت... بخاطر همه اذيتا!
- واقعا منو بخشيدي؟!
با لبخند گفتم: آره... بخشيدم.
romangram.com | @romangram_com