#حصار_تنهایی_من_پارت_1353
با بي حوصلگي گفتم: آره!
کفشمو مي پوشيدم که گفت:
- اگه مي دونستم ديدن بابات انقدر حالتو بد مي کنه، هيچ وقت نمي آوردمش که ببينيش.
درو باز کردم و گفتم: نمي خوام بهش فکر کنم. بريم.
سوار آسانسور شديم. دکمه رو زد، رفتيم پايين. آهنگي توي آسانسور نواخته شد . در باز شد و اومديم بيرون. سوار ماشين شديم. سرمو گذاشتم رو شيشه. راه افتاد. همه چي در سکوت فرو رفته بود. احساس مي کردم همه با ترحم بهم نگاه مي کنن. حتي درختا و در و ديوار و عابرايي که نمي شناختم. دستم گرم شد. نگاه کردم. آراد دستامو گرفته بود. نگاش کردم. انگار موقع رانندگي حواسش به من بوده.
گفتم: حالم خوبه.
- پس چرا غمبرک گرفتي؟
خواستم دستمو آزاد کنم؛ محکم تر گرفت.
گفتم: دستمو ول کن. بايد حواست به رانندگي باشه.
- حواسم هست... از ناراحت بودنت، خوشم نمياد.
- دست خودم نيست. با ديدن بابام، همه ی بدبختيام يادم اومد.
دستشو برداشت. ماشينو پارک کرد.
کامل چرخيد طرف من و گفت: ببين آيناز... من باباتو برات پيدا کردم که ازش سوال کني چرا تو رو جاي طلبش داد؟ گفتم شايد يه دليل منطقي داشته باشه که بتونه تو رو آروم کنه. ديدي که داشت. اگه تو رو نمي داد، مي کشتنت.
romangram.com | @romangram_com