#حصار_تنهایی_من_پارت_1352
تو چشماش نگاه کردم و دوغو ازش گرفتم.
گفت: چرا شالو انداختي رو سرت؟ من که موها تو ديدم؟!
- از اول نبايد مي ديدي؛ حال هم که ديدي که نبايد تکرارش کنم؟
- من که نفهميدم تو چي گفتي! گشنت نيست؟
- نه. اشتها ندارم.
- باشه! برو زود حاضر شو بريم غذا بخوریم.
انگار متوجه حرفم نشد.
دوباره گفتم: ميل ندارم!
بلند شد و گفت: ميرم حاضر شم، فقط زود. معطلم نکن.
رفت سمت يکي از اتاقا. پوفي کردم و بلند شدم و رفتم اتاق و پالتويي که رو زمين افتاده بود، برداشتم پوشيدم و اومدم بيرون. نبود. رو مبل نشستم. سرمو پايين انداختم و با پام آروم مي زدم به زمين.
- با پات چيو داري مي کشي؟
سرمو بلند کردم. شلوار لي آبي تيره و پليور سفيد با يه پالتو مشکي پوشیده بود. موهاي مشکيش کمي روي پيشونيش ريخته بود. چشماي سبز پررنگش و صورت شيش تيغه ی سفيدش، بدن چهار شونشو بيشتر به نمايش گذاشته بود. با لبخند بلند شدم و راه افتادم.
گفت: خوبي؟!
romangram.com | @romangram_com