#حصار_تنهایی_من_پارت_1351
از جلو آراد با بوسيدنش، گرمم مي کرد؛ از پشت کمرم يخ کرده بود. تکون نمی خوردم. لب بالايمو آروم آروم مي بوسيد. انگار عجله اي براي تموم کردنش نداشت. مي خواست عشقشو با لباش به بدنم تزريق کنه. موفقم شد! عاشقش شدم!
دستشو آروم از صورتم آورد پايين، دور کمرم حلقه زد. کم کم تو هاله اي از رخوت و سستي فرو رفتم. دستمو انداختم دور گردنش و باهاش راه اومدم و لب پاينشو مي بوسيدم. دلم نمي خواست تموم بشه. آرادو دوست داشتم. عشقم بود؛ تنها مردي که با تمام وجودم قبولش کرده بودم. سرشو برد عقب.
با چشماي خمار و لب خندون گفت: بالاخره رامت کردم! سخت بود، اما شد!
از شوق عشقش گريه مي کردم. بغلش کردم ولي جرات نکردم بگم دوست دارم. آراد تو موفق شدي. کمتر از دو ماه منو عاشق خودت کردي!
چقدر دوستش داشتم! حتي تو بغلش احساس آرامش و امنيت مي کردم. تو بغلش بودم که حس کردم پلکام داره سنگين مي شه.
چشمامو بازکردم، ديدم رو همون تخت خوابيدم. تاريکي اتاق فقط با نور آباژر روشن بود. بلند شدم روسري و پالتوم تنم نبود. دلم نيومد نفرين آراد کنم که چرا پالتو رو از تنم درآورده. باز خوبه به خاطر سرماييم يه پيراهن تنم بود. موهامو بستم، شالو انداختم رو سرم و اومدم بيرون. آراد رو مبل نشسته بود و پاهاشو رو ميز دراز کرده بود و مشغول خوردن چيپس و تماشاي تلويزيون بود.
چقدر من اين بچه قزميتو دوست داشتم!
با لبخند گفتم: صد دفعه گفتم چيپس نخور!
نگام کرد و گفت: به! آني خانم! خوردنش بعضي وقتا اشکال نداره؛ بيا بشين!
پاشو از رو ميز برداشت. کنارش نشستم.
ظرف چيپسو گذاشت رو پام و گفت: بخور!
يه دونه چيپس گذاشتم تو دهنم. دوغ موسيرو جلوم گرفت و گفت:
- با دوغ خيلي خوشمزه تره!
romangram.com | @romangram_com