#حصار_تنهایی_من_پارت_1350


- ميخواي بياي چيکار کني؟ دلداريم بدي؟! کار بابامو توجيه کني؟! انقدر دلم از بابام و مرداي اطرافم پره که هيچ وقت آروم نمي شم.

کنارم نشست و گفت: نمي خوام کار باباتو توجيه کنم ... اما اگه يه ذره حق بهش بديم...

بهش توپيدم و گفتم: بهش حق بدم؟! يعني حق داشت منو جاي طلبش بده؟

- نه حق اين کارو نداشت... ولي شنيدي که چي گفت؟ اگه اين کارو نمي کرد، مي کشتنت.

- خب مي ذاشت بکشنم؛ راحت مي شدم. ديگه اين همه بدبختي نمي کشيدم.

اشکام عين رود رو صورتم مي ريخت. آراد دستشو آروم گذاشت رو دستم. داغ بود. انگار تو بدنش آتيش به پا کرده بودن.

گفت: چرا انقدر يخي؟!

- ايشاا... دارم مي میرم، از اين زندگي زجر آور راحت بشم.

با عصبانيت دو تا دستاشو گذاشت رو صورتم و چرخوند طرف خودش و با اخم گفت:

- ديگه اين حرفو نزن.

با چشماي پر اشک نگاش کردم و گفتم: خسته شدم.

نگاش رفت روي لبم، بعد رو چشمام. انگار داشت اجازه مي گرفت. چيزي نگفتم. فقط نگاش کردم. دوباره به لبم نگاه کرد و آروم صورتشو آورد جلو. نفساي گرمش لحظه به لحظه به صورتم نزديک تر مي شد و ضربان قلبم می رفت بالا.

استرس داشتم. آب دهنمو قورت دادم. لباي گرمشو حس کردم. کمرم يخ کرد و صورتم داغ شد. بين يخ زدن و سوختن معلق بودم.

romangram.com | @romangram_com