#حصار_تنهایی_من_پارت_1349
- از سر ناچاري و اونم بخاطر خودم فروختيم؟! اونم فقط چهار ميليون؟
- آره، بخاطر خودت. گفتن اگه پولو براشون نبرم تو رو هم مي کشن. اونوقت بايد دو برابر اين پولو بهشون بدم... گفتم ندارم. در عوضش دخترمو جاي طلبم امانت مي دم. هر وقت پولو حاضر کردم، دخترمو بهم بدين. قرار بود براي خودشون کار کني و دوتامون با هم بدهيشو صاف کنيم. آخه من از کجا مي دونستم خريد و فروشت مي کنن؟!
دستمو گذاشتم رو پيشونيم. از عصبانيت داغ کرده بودم. کلافه بودم. نمي دونستم چي بگم. باهاش چيکار کنم؟
با همون اشکا گفتم: حالا چرا گفتي شب بيان منو بدزدن؟! خب راحت منو بهشون مي دادي برن ديگه؟
- ترسيدم نگات کنم، پشيمون بشم. با پشيمونيم فقط به کشتن مي دادمت.
پوزخند عصبي زدم و گفتم: تو و رحم؟! حالم ازت به هم مي خوره. تو اگه واقعا نگران مردن من بودي، مي رفتي گدايي مي کردي، پولو بهشون مي دادي؛ نه اينکه منو جاي طلبت بدي.
سر تا پاشو نگاه کردم: يه نگاه به خودت بنداز! آدم رغبت نمي کنه نگات کنه. بدتر از گداها شدي.
- به خاطر تو اينجوري شدم... بهم گفته بودن پيش خودشون کار مي کني. وقتي مي گفتم بذار ببينمش، مي گفتن نمي شه؛ چون فرستادن فلان شهر که جنس بفروشي. آواره ی اين شهر و اون شهر شدم. تو هر شهري مي رفتم جنس بفروشم، دنبال تو هم مي گشتم... مي خواستم ببينمت و مطمئن شم زنده اي. من با اين حال و روزم کي وقت مي کردم به خودم برسم؟
سرمو تکون دادم و گفتم: باشه! باور کردم... حالا برو!
اومد جلوتر که بغلم کنه، داد زدم: نيا جلو... الان ديگه وقت دوست داشتن نيست ... برو همون جايي که تا الان بودي.
آراد با داد من اومد تو سالن. سريع رفتم تو يکي از اتاقا و رو تخت نشستم.
يهو سردم شد؛ سرد و بي روح؛ عين يه ميت. صورتم يخ زده بود. توي همون حالت گريه کردم. صداي بابام که داشت صدام مي زد و آراد که مي خواست بيرونش کنه، مي شنيدم. چند دقيقه بعد، هيچ صدايي نمي اومد.
در باز شد و آراد تو چارچوب در وايساد وگفت: بيام تو؟
romangram.com | @romangram_com