#حصار_تنهایی_من_پارت_1348
آراد آروم گفت:
- نمي خواي ازش سوال کني چرا فروختت؟
تنفر؛ کينه؛ دشمني... هر خصلت بدي که يه انسان داره، به سمتم هجوم آورد. يک قدم اومد جلو.
با همون اشک گفت: بابا! آني!
داد زدم: خفه شو!
با اشک گفتم: بابا...يعني چي؟! معني بابا رو نمي فهمم. بگو يعني چي؟ يعني به خاطر بدهيت بايد منو بدي؟ بابا يعني، به خاطر جون خودت، منو به خاطر فقط چهار ميليون بفروشي؟! من بابا ندارم. من زير بوته عمل اومدم!
بابام با چند قطره اشک که مي ريخت، اومد جلوتر.
داد زدم: جلو نيا!
آراد رفت تو بالکن.
گفتم: چرا؟... چرا منو در ازاي چهار ميليون دادي؟! فهميدي چه بلاهايي سر من اومده؟! فهميدي کجا شبو به صبح رسوندم؟ فهميدي چند تا مرد مي خواستن به من تجاوز کنن؟ نفهميدي... به خدا نفهميدي. آخه به تو هم مي گن بابا؟! حسرت يه بار محبتت، به دلم مونده. حسرت اينکه يه بار از روي دلخوشي بگم بابا. آرزوي يه زندگي خوشو گذاشتي رو دلم. مامانمو ازم گرفتي. تنها کسي که تو اين دنيا داشتم. انقدر جلوی دوستام خجالت زده بودم، انقدر باعث شرمم بودي که تو پنج سالي که نبودي، به همه گفتم مردي. کاش واقعا مرده بودي تا اين بلا رو سرم نمي آوردي... ديگه نمي خوام ببينمت. گمشو از اين خونه برو بيرون.
- بذار منم حرفمو بزنم بابا!
- نمي خوام بشنوم... چون دردي که تو اين هفت ماه کشيدم رو نفهميدي.
- آره حق با توئه. اما من از ناچاري اين کارو کردم. اونم فقط بخاطر خودت بود.
romangram.com | @romangram_com