#حصار_تنهایی_من_پارت_1347


- حتما؛ وگرنه تو سه چهار روز کي مي تونه يه آدم غريبه رو پيدا کنه؟

- من ميرم پايين، منتظر مي مونم.

- باشه.

مختار با لبخند از کنارم رد شد و گفت: باي آني!

- باي باي مخي!

آراد با خنده آروم زد به پيشونيش و گفت: اي خدا! شما دو تا چقدر لوسين!

- حسود!

- نيستم ولي تو خوب بلدي خودتو تو دل همه جا کني!

- اين، يکي از استعداد هاي خداداي منه که هيچ وقت ازش استفاده نکرده بودم!

- بله... بفرماييد تو! دم در بده!

چند قدم رفتم جلوتر. داشتم به خونه نگاه مي کردم که چشمم افتاد به کسي که سمت چپم با فاصله ی زياد، رو مبل نشسته بود. با ديدن من بلند شد. معلوم بود از قبل گريه کرده چون با دستاش اشکاشو پاک مي کرد. کلاه سياهشو تو دستش مچاله کرده بود. بدون هيچ حسي فقط اشکام ريخت. حتي بغضم نکردم. بدون هيچ حرکتي وايساده بودم و نگاش مي کردم. انگار به چارميخم کشيده بودن. با اون ريش جو گندمي و چشمايي که گود افتاده بود.

کلمات سريع به ذهنم مي اومد. بايد کدومشو بگم ؟

حرارت گرمايي از پشتم حس کردم.

romangram.com | @romangram_com