#حصار_تنهایی_من_پارت_1346
خنديد و گفت: اي خدا! من از دست اين چيکار کنم؟! به کي قسم بخورم باور کني رابطه ی من با دخترا، در حد مهمونيه نه بيشتر؟ حتي باهاشون قرار يه نهارم نذاشتم، چه برسه بخوام بيارمشون خونه.
- باشه بابا! باور کردم. حالا گريه نکن!
دستشو انداخت دور گردنم و کشيد طرف خودش و گفت: عاشق اين زبونتم!
سرم پايين بود.
گفتم: اين چه وضع ابراز علاقه کردنه؟! گردنمو شکوندي. ولم کن!
در آسانسور باز شد. رفتيم بيرون. به طرف واحد هشت رفت. کليدو انداخت تو در. بازش کرد؛ کنار وايساد و گفت:
- بفرماييد!
- نمي خواي بگي کيه؟
با لبخند گفت: غريب آشنا!
با اينکه هنوز بهش شک داشتم، اما اعتمادمو در کنارش گذاشتم و رفتم تو. عجب خونه اي! اينا انگار خونوادگي دوست دارن خونشون زمين فوتبال باشه! درو بست. مختار اومد. با ديدنش خوشحال شدم خيلي وقت بود نديده بودمش.
با خوشحالي گفتم: سلام مخي!
مختار خنديد و آراد گفت: چرا اينجوري صداش مي زني؟
- ولش کن بابا! بذار راحت باشه! کسي رو که خواستي، آوردم. انگار جاشو بلد بودن که زود آوردنش.
romangram.com | @romangram_com