#حصار_تنهایی_من_پارت_1345
گفتم: اينجا کجاست؟
کمربندشو باز کرد و گفت: خونه ی من!
- اونوقت چرا منو آوردي اينجا؟
- اونوقت آوردم کمي خوش باشيم... اونم تنهايي!
کمي ترسيدم. از اين نوع بشر، هر کاري بگي برمياد. پياده شد.
اومدم پايين و گفتم: اگه فکر کردي منم مثل بقيه، بهت اجازه...
انگشتشو گذاشت رو لبش و گفت: هیـــــش! آرومتر دختر! تو که آبرومو بردي؟ يکي اومده، قراره ببينيش.
- کي؟
- يکي! بريم بالا ببينش، مي شناسيش.
- اين کَلکته که مي خواي منو بکشوني بالا؟
مچ دستمو گرفت و کشيد طرف آسانسور و گفت: نه به خدا! خيلي بددلي!
سوار آسانسور شديم. دکمه ی هشت رو زد.
گفتم: خونه ی دختر بازيته ديگه؟
romangram.com | @romangram_com