#حصار_تنهایی_من_پارت_1341
- اينجام!
افسارو گرفت و اسب حرکت مي کرد؛ منم با خوشحالي و ترس اسب سواري مي کردم.
گفت: بسه؟!
- نه...نه! يکمي ديگه!
خنديد و گفت: چطور با اين همه ترس اون بالا نشستي؟
- هيجان داره!
به اصرار من، چند دقيقه ديگه اسب سواري کردم. کنار اسب ايستاد. پامو آوردم سمت چپ، دستاشو زير بغلم گذاشت. منم دستامو گذاشتم رو شونه هاش و آوردم پايين. پام که به زمين خورد، صورتمو بوسيد.
رفتم عقب و با اخم گفتم: چيکار مي کني؟!
با لبخند گفت: بوست کردم!
- مگه نگفتم منو نبوس؟!
- گفتي؛ ولي کيه که حرف گوش کنه؟
صورتشو آورد جلو.
- بوسم کن!
romangram.com | @romangram_com